انسان مدرن ، بسیار جدی و عبوس شده است .این جدیت و عبوسی ، محصول رسوب تلقین و تربیت قرن هاست . این جدیت و عبوسی را باید شکست و برای روح ، زمینه ی انعطاف لازم را فراهم نمود . این جدیت و عبوسی ، انسان را از هستی جدا کرده است . این جدیت و عبوسی ، انسان را ا ز خدا در حجاب افکنده است .
در پس پشت جدیت خود برو و ببین در آنجا چه چیزی را پنهان کرده ای . تو تنها هستی ، تو تهی هستی و به همین دلیل است نمی خواهی با خودت رویارو شوی . اما تو باید با خلأیی که در درون داری مواجه شوی .
با تنهایی خود انس بگیر و آنرا استعلا ببخش . فقط کسی که تنهاست می تواند دوست بدارد . کسانی که نمی توانند تنها باشند ، از عشق ورزیدن نیز عاجزند ، زیرا عشق اینان ، رنگ نیاز به خود می گیرد و از اصالت می افتد.
عشقی که بر نیاز مبتنی است ، عشق نیست . عشقی که بر نیاز مبتنی است ، خواهان تملک معشوق است ، زیرا به معشوق نیازمند است .
عشقی که مالک معشوق می شود ، به هر نحوی معشوق را ویران می کند ، زیرا آبادانی معشوق در آزادی است . و این عشق تملک جویانه است که امروزه شایع است . دنیای امروز دنیای غروب غربت عشق واقعی است .
به هم عشق بورزید اما از عشق ، بند نسازید . بهتر آن است که عشق ، دریایی باشد مواج و دو ساحل وجود شما را به هم بپیوندد.
و من دوستت دارم بی آنکه بخواهمت .
عشق در ظاهر رابطه ای را می ماند
ولی با انزوا آغاز می گردد.
عشق بیانگر رابطه است ،
ولی سر چشمه ی آن در رابطه نیست :
سرچشمه ی عشق در مراقبه است .
آن گاه که در تنهایی خود در شادی مطلق سیر می کنی ،
آن گاه که به دیگران هیچ نیازی نداری،
آن گاه که دیگری یک نیاز نیست ،
توانایی پذیرفتن عشق را خواهی یافت.
اوشو
