باران
رویاست
میان بالهای شب می خزد
به پنجره های بسته دست می کشد
و در میان رازها راه می رود
باران
رویاست
آرزوها را صدا می کند
در کوچه های گذشته قدم می زند
هیچ نمی پرسد
همه چیز را می داند...
باران
رویاست
و رویاها
به بارانی شسته خواهند شد
تو نیز بارانی
میان رویاهای من ، تا صبحدم قدم می زنی
رازها را نوازش می کنی
هیچ نمی پرسی
همه چیز را می دانی...
جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 11:4  توسط سمان
|
و هنوزداغ بوسه اش بر لبانم می سوزد
و هنوز نشئه و خمار آن شرابم
خراب نگاه مهربانش
هنوز مانده آن حس غریبی و غربت
و آنگاه تو دوباره و دوباره
در ضیافتی دیگر
می چشانیم می سوزانیم می میرانیم
آه من طاقت این همه زیبایی را ندارم
و تو چه ها که با من نمی کنی
مرا تا کجاها می بری
هیچ تاب و توانم دیدی ؟
هیچ دل نا صوابم دیدی ؟
به خداییت ندیدی
تو را به خدا بنگر
ببین نمی توانم
تابم نیست
توانم نیست
نایم نیست
آه مگر نمی دانی که دلم
گوش به فرمان من نیست
مگر ندیدی که چه سان بی پروا و گستاخ
خون به دل چشمانم می کند ،
آن همه عظمت و شکوه را
جلال و جبروت را چگونه تاب آرم ؟
چگونه ؟
نه
نه
تابم نیست
توانم نیست
مرا کمتر در گیر خود کن
آه می شنوی
با تو ام
آی خدا با تو سخن می گویم
هیچ مرا می شنوی
می فهمی
آی
نه نه !
می بینی که چه سان گستاخ ونا پروا شده ام
نه اما نه
نمی خواهم
من بیشتر می خواهم
و تو تابم را توانم را افزون کن
آنگاه می سوزم و می میرم و دم نخواهم زد
تابم هست
توانم هست
و تو چه سان بی پروا به دلم می تازی و مرا عاشق تر می کنی
بوسه ام را بپذیر ای ناگذران عاشق و معشوق.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:47  توسط سمان
|
"از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر "
تجلی مهربانی خدا باش
در پایان این زندگی از روی تعداد مدرکی که گرفته ایم مقدار مالی که اندوخته ایم و کارهای بزرگی که انجام داده ایم ، در باره ی ما قضاوت نخواهند کرد . بلکه از ما می پرسند آیا گرسنه ای را سیر کردی ؟ آیا برهنه ای را لباس را پوشاندی ؟ و بی خانه ای را پناه بخشیده ای ؟
گرسنه نه فقط گرسنه ی لقمه ای نان که گرسنه ی عشق ، برهنه نه فقط برهنه از تن پوش که برهنه از عزت و احترام انسانی و بی خانه نه فقط بی خانه از خشت و گل که بی خانمان به سبب طرد شدن و رانده شدن .
در این دنیا چه بسیارند آنهایی که در آرزوی قطعه ای نان جان می دهند و چه بسیاربیشتر که در آرزوی اندکی عشق می میرند .
مهم نیست که چقدر می بخشیم ، مهم این است که چقدر عشق در این بخشیدن است.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:51  توسط سمان
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 17:31  توسط سمان
|
یک فرشته چه شکلیه؟
تا به حال فکر کرده اید که یک فرشته چه شکلی است؟ اگر کسی از شما بخواهد آن را نقاشی کنید چطور میتوانید؟
کوربه یکی ازنقاشان سبک «رئالیسم» در این مورد میگوید:من نمیتوانم یک فرشته را نقاشی کنم، چون هرگز یک فرشته ندیده ام .اما من به عنون یک مربی نقاشی هرگز با گفته کوربه موافق نبوده ام وسر کلاسهایم بارها از بچه ها خواستم که تصویر یک فرشته را برایم نقاشی کنند .
آن روز هم از بچه ها همین را خواستم و بچه ها شروع کردند به نقاشی کردن.«روژین»یکی ازآنها بود که روحیه بسیار لطیف ودرعین حال پر جرأتی داشت.او ازمعدود بچه هایی بود که شخصیت مستقلی داشت و به ندرت از من راهنمایی می خواست.آنروز هم قبل از این که گفته های من تمام شود روژین مداد رنگی هایش را بیرون آورد و کارش راشروع کرد.
پس از چند دقیقه بالای سر هر کدام از بچه ها رفتم و سؤالهایشان را پاسخ گفتم.بیشتر فرشته های آن روز،دختران زیبا رویی بودند که با یک جفت بال سفید در آسمان پرواز می کردند.
اما نقاشی روژین با همه نقاشی ها فرق داشت.با خود گفتم:«شاید این بار هم روژین موضوع دیگری را برای نقاشی در نظر گرفته است».بنابراین برای پی بردن به آن منتظر تکمیل نقاشی اش شدم.
رفته رفته برگه نقاشی روژین باقلب ها یی به رنگ قرمز که میان نقاط رنگی شناور بودند،پرشد. به آرامی پرسیدم :«روژین می شه بگی چی کشیدی؟باتعجب نگاهم کرد وگفت:خب، این ها فرشته اند دیگه!!»
من آن روز درس بزرگی از روژین 9 ساله آموختم،او به من آموخت که قلب هایی اطرافمان هستندکه همگی فرشته اند،قلب هایی خالص،پاک وزیبا که موهبت خدایند وهر گاه به. آن ها نیاز داشته باشی،همراه تواند وبه یارییت می آیند وبر خلاف گفته ی کوربه به راحتی می توانی آنها راببینی،فقط کافی است اندکی تأمل کنی.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:1  توسط سمان
|
باخود فکر می کردم تحقق رؤیاهایم غیر ممکن است.
اما خدا گفت:«هر چیزی ممکن است.»
گم شده بودم،گیج بودم،فکر میکردم هیچ وقت جوابی پیدا نخواهم کرد.
اما خدا گفت:«من هدایتت می کنم.»
خودم را باختم ، فکر می کردم نمی توانم از عهده اش برآیم.
اما خدا گفت:«تو از عهده ی هر کاری بر می آیی.»
غمگین بودم ،احساس کردم زیر کوهی از ناامیدی گیر افتادم.
اما خدا گفت:«غمهایت را روی شانه های من بریز.»
فکر کردم نمی توانم، من آنقدر باهوش نیستم.
اما خدا گفت:«من به تو خرد لازم را می دهم.»
بار گناهم رنجم می داد،برای کارهای بدی که کرده بودم از خود عصبانی بودم.
اما خدا گفت:«من تو را می بخشم.»
از خودم بدم می آمد،فکر می کردم هیچ کس مرا دوست ندارد.
اما خدا گفت:«من به تو عشق می ورزم.»
گریه کردم زیرا تنها بودم.
اما خدا گفت :«من همیشه با تو هستم.»
همتم بدرقهً راه کن ای طايرقدس که درازست ره مقصد و من نوسفرم
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:30  توسط سمان
|