تبليغاتX
script language="javascript" type="text/javascript>" src="http://night-skin.com/light/js/light16.js"> ضیافت عشق

ضیافت عشق
به قلبی که در رقص است نیاز داری تاببینی،تا احساس کنی،تا باشی!پس باش...
و در غروب میان حضور خسته ی اشیاء

نگاه منتظری حجم وقت را می دید.

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز 

نه این دقایق خوشبو

که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این 

گل شب بو ست

نه هیچ چیز

مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن

تا به ابد شنیده خواهد شد.

چرا گرفته دلت ؟

خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی !

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند 

و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست.

و عشق

سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاء ست

و عشق صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.

نه 

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیز ند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر

همیشه عاشق تنها ست.


دوشنبه پنجم دی 1390 | 20:4 | سمان |




هفت

پند مولانا


در بخشیدن خطای دیگران مانند شب باش

در فروتنی مانند زمین باش

در مهر و دوستی مانند خورشید باش

هنگام خشم و غضب مانند کوه باش

در سخاوت و کمک به دیگران مانند رود باش

در هماهنگی و کنار آمدن با دیگران مانند دریا باش

خودت باش همانگونه که مینمایی

پس از تعمق در این هفت پند به این کلمات یک بار دیگر دقت کن :

شب ، زمین ، خورشید ، کوه ، رود ، دریا و انسان
زیباترین خلقت های آفریدگار.

دوشنبه چهاردهم آذر 1390 | 17:25 | سمان |

جهان به یک شب می ماند ؛ هر کس باید خود چراغ خود را بیفروزد. ماکسیم گورکی
جمعه هشتم مهر 1390 | 10:27 | سمان |

 

خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکل های گوناگون روی هم تاثیر بگذاریم.

دنبال خدا در وجود دیگران بگردیم.

دوستان فرشته هایی هستند که شما را روی پاهایتان بلند می کنند زمانی که بال های شما به سختی به یاد می آورند چگونه پرواز کنند...

سه شنبه یکم شهریور 1390 | 13:7 | سمان |

مولوي در مورد عشق اين سري و آن سري و جذبه و انجذاب بين خالق و مخلوق يا عاشق و معشوق مي گويد:

هيچ عاشق خود نباشد وصل جو

كه نه معشوقش بود جوياي او

چون درين دل ، برق مهر دوست جست

اندر آن دل ، دوستي مي دان كه هست

در دل تو ، مهر حق چون شد دوتو

هست حق را بي گماني ، مهر تو

هيچ بانگ كف زدن نايد بدر

از يكي دست تو ، بي دستي دگر

تشنه مي نالد كه اي آب گوار

آب هم نالد كه كو آن آب خوار

جذب آبست اين عطش در جان ما

ما ازان او و او هم آن ما

حكمت حق در قضا و در قدر

كرد ما را عاشقان همدگر

جمله اعضاي جهان زان حكم پيش

جفت جفت و عاشقان جفت خويش

هست هر جزوي ز عالم جفت خواه

راست همچون كهربا و برگ كاه

آسمان گويد زمين را مرحبا

با توام چون آهن و آهن ربا

آسمان مرد و زمين زن در خرد

چرخ آن انداخت اين مي پرورد

 

« و چنان واجب كند در قضيه ي عقل و دليل كه البته محبت و التفات دوستي از هر دو جانب باشدومحرك شوق و داعيه ي توفان از هر دو طرف بود، زيرا دوستي با حق و با خلق هرگز از يك جانب نباشد و نبوده است و تصور ندارد آواز از يك دست بالا نكند، دو تا رقاصي به يك پاي راست نايد، يحبكم بي يحبونه نباشد، رضي الله عنهم بي رضو عنه نباشد.»

"مكتوبات مولانا جلال الدين"

 

 

شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 | 9:13 | سمان |

 روز وداع یاران ما را امان ندادند

 دردا که تا بگرییم چون ابر در بهاران

 روزی که با تو بودم در زیر چتر باران

گفتی خوش است بودن گفتم کنار یاران

گفتم کنار یاران کنار یاران یاران

 

 

یکشنبه بیست و ششم دی 1389 | 9:48 | سمان |

هر که درین بزم مقرب تر است

جام بلا بیشترش  می دهند

نوششان باد!

خدایا!

پنجشنبه دوم دی 1389 | 1:22 | سمان |

 

نقل است شبی نماز همی کردی ، آوازی شنود که : هان ابوالحسن ! خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟

شیخ گفت :بار خدایا !

خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند ؟!

آواز آمد :نه از تو نه از من!

تذکره الاولیاء عطار"درذکر شیخ ابوالحسن خرقانی"

دوشنبه هفدهم آبان 1389 | 12:14 | سمان |

یا الله یا الله یا الله

گوش کن!

جاده صدا می زند از دور قدم های تو را

کفش به پا کن و بیا!

بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست

که از حادثه ی عشق تر است... 

 

یکشنبه دهم مرداد 1389 | 23:43 | سمان |

روز قسمت کردن بود. خدا هستي را قسمت مي كرد.
خدا گفت: "چيزي از من بخواهيد، هر چه كه باشد،شما را خواهم داد.سهم تان را از هستي طلب كنيد،زيرا خدا بسيار بخشنده است."
و هر كه آمد، چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي زمين را انتخاب كرد و يكي آسمان را.
در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت:" خدايا من چيزي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ نه بالي و نه پايي، نه آسمان و نه زمين ، تنها كمي از خودت، تنها كمي از خودت به من بده..."
و خدا كمي نور به او داد.
نام او كرم شب تاب شد.
خدا گفت: " آن كه نوري با خود دارد، بزرگ است. حتي اگر به قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي. "
و رو به ديگران گفت: "کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک ، بهترين را خواست ، زيرا از خدا جز خدا نبايد خواست.."
هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا به كرمي كوچك بخشيده است.

پنجشنبه دهم تیر 1389 | 7:28 | سمان |

About
.............................................

اگر بتوانی خنده شوی، اگر بتوانی عشق شوی، دیگر به هیچ عبادتی احتیاج نداری.آنگاه پیشاپیش قدم به بار گاه الهی می گذاری.
من هرگز ندیدم که انسان غمگین به بارگاه خدا وارد شود.یگانه راه به سوی پروردگار،راه رقصیدن است.پس بیاموز برقصی،آواز بخوانی، زندگی راجشن بگیری و شاد باشی تا خدا را در همه جا بیابی.اگر چنین کنی هر عمل تو الهی می شود.عادی، خارق العاده می شود وخاکی و مادی ، مقدس و معنوی.همه زندگی چنان از خدا سرشار میشود که دیگر پروای خدایی در بالای آسمان را در سر نخواهی داشت .هر جا که باشی ،خدا تو را فرا می گیرد.همیشه در زمینی مقدس والهی گام بر می داری.هر سنگی برای تو اندرزی خواهد داشت و هر صخره ای برایت یک کتاب آسمانی خواهد بود. تو فقط به یک قلب، به قلبی که در رقص است نیاز داری تاببینی،تا احساس کنی،تا باشی!پس باش...
Menu
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................